
صورت کنیم یاد هایمان رابرای تکراری سیال از جریان زمان
و بگذرانیم زمان تا بگویند اسیر هم می شویم
و عشق اجازه دهد
که جسم یا چشم
همیشه برای سیر شدن دیر است
اگر خوردنمان را به یاد داشته باشیم
آهسته آهسته ...
یاد گرفتیم ستاره ها را در خواب بشماریم
کارم از حرف زدن که گذشت ...

نا امیدم از قصه های دروغ بی محتوی ام
در سرد ترین ترانه ی خستگی
آواز می خوانم و می دانم هرگز صدایی
از دروغ شهر شلوغ
در سبک سنگینی هراسان باور
آونگ یقین و تردید را نخواهد لرزاند ؛
من دیگر قصه نخواهم گفت
تا شریک جرم جنایت خلیفه در روز های بغداد
از فریب شهرزاد ٬ نجات خود را جستجو کنم ...
