تبليغاتX
یک شب آنهم اتفاقی
جدال را زمانی باید گزید که هیچ افساری دیگر در دست نباشد ...

 

اصولابعضی آدم ها مانند خود حاتم طایی مشهور می شوند و بعضی ها مثل برادر حاتم طایی. و خوشبختانه اینجا طرفداران برادر بزرگتر در اکثریتند. عده ای هم هستند که بسیار اهل ابتکار ند و روش دیگری برای شهرت پیدا می کنند . مثلا روش نرفتن به ظهیرالدوله را(گورستانی در شمال تهران که گور عده ای آدم در آن مکان قرار دارد و شعر خواندن در آن محل می تواند مهم یا کاملا بی اهمیت باشد ) و در بوق و کرنا کردن آن را اسباب شهرت قرار می دهند. ولی بنده متاسفانه این ابتکار را نداشتم که به ظهیر الدوله نروم و اینجا سعی می کنم خودم را توجیه کنم که چرا به ظهیر الدوله (همان گورستان مذکور ) رفتم.

1- من به گورستان یاد شده رفتم چون پول داشتم که پول کرایه ماشین بدهم آن هم 120000 ریال ناقابل . و مطمئنا اگر نداشتم به آنجا نمی رفتم.

2- چون حس کردم که شعر اردبیل بدون من و بنده منزل دچار نقصان می شود و حذف خودم و اهل بیت که وزنه اساسی شعر اینجاییم به هر شکل به نفع شعر ایران نیست پس به آنجا رفتیم.

3- چون چاهار تا معر نوشته ایم و چون هر کس چاهار تا معر می نویسد حس می کند شاعر است پس احساس شاعریت کردم و به آنجا رفتم.

4- از آنجا که در لیست 150 نفری پدر خوانده محترم و والده اسم بنده هم بود پس لازم دانستم در این مراسم حضور یابم.

5- من رفتم چون کسی بود که شماره تلفن من در جیبش باشد و به یاد من بیفتد و به من زنگ بزند و مرا دعوت کند و کمی هم با من خوش و بش کند.

6- ولی خودمانیم ظهیر الدوله را ول کنیم آخر سوژه قحط بود که به نام فروغ می آییم عقده میگشاییم . و میبندیم . جان من ادبیات بحران زده ما اینقدر حالش خوب است که این خاله زنک بازی ها را تحمل کند. حیف نیست برویم شعر بنویسیم و اصلا یادمان برود که به ظهیرالدوله رفتیم یا نه...

7- من به ظهیرالدوله رفتم زیرا فروغ را دوست دارم و ادبیات را . البته با بنده منزل بودیم فکر بد نکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 22:43  توسط وحید علیرضایی  | 

 

 

(1)

گیتار غریو شادی آنجل بود

که سر بریده می شد برای ارتش آژیر

چهار اسلحه پوش

چهار مرد

چهار مزدور

چهار خائن

صدای دار زدن گیتار و اعدام آنجل

سر بریدند و چهار نعش

آنجل را به استقبال برد.

" رئیس ما می شوی؟لبخند بزن و دوباره مزدور شو...

(2)

ارتش شکست ارزش مردن نداشت

تردید

بزرگتر از هماورد صدرنشین اسلحه های در غلاف بود

غروب

دختری

صادقانه شلیک خواهد کرد

و نقابی که از دست رها خواهد شد

به گناه عادت ندارم

تحمل خواهم کرد

(3)

شاهد بودم که شبی مرگ عفونت را بر تن او ریخت

و سایه هم آغوشی از مقابل دیدگانم گذشت

سرخ شد خون بکارت بر تن خواب

و گونه های شرم فرو ریخت

می دانم حتی اگر صدا بزنم

سکوت لذت از پرده های شهوت درز نخواهد کرد

و فریادم بی خانه بر خواهد گشت.

(4)

وقتی تازیانه بودن

بر تن من

تن من زد

ساعت ها سکوت ترک برداشته سایه ها بودند بر تن من

قصه های سخت مرگ

در باور مرد...ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:16  توسط وحید علیرضایی  | 

حتی برای بچه شدن هم توان خود را از دست داده ام.در این ستم دیده گی جنگ افروز قصه و تصویر ساعت دست من از دلم می هراسد و تقویم قصه های کهن بر سرازیری شعر و موسیقی خسته شده است و هتل های 123 طبقه یک دل در فریب خستگی چشم و من از هم دور شده است و فضای برف در سیاهی سرد آلوده گی متعفن دستهای چرکین لجن سخت به دنبال سقوطی آزاد از 121 امین طبقه هتل درخششی است که تبری با تو در نهایت افتخار بودن با چشم باز به سراغت خواهد آمد و فریاد سرد آب در آبشارنیا...کاری نتوان کرد مستاصل مانده که چرای بودن با مرگ شدن های مفهوم من ... من از تمام سراشیبی آبریز آبروی فریاد را با نجوای خروش تنفس آلوده دور میکند و تمام کودکی بادبادک پاره شده نخ در دستان آن سوی قصه بسیار واقعی من به هم میپیچد که من همان کودک بزرگ شده ئ تیر و کمان به دست پرنده مجروحی است که سر از تنش جدا کردم تا برای تناول تنوع همه ئ پستی ها به گرسنگی بودن بی تسلیم آماده شوم و بگویم هذیان سرخ زمان در هوای پرواز دیوار و عقل مسدود محاکمه ای باشد تا ترانه تاریک من آواز سیاه خود را از سر گیرد که من همان هستم که نیستی را برای نیست من من آماده میکند و می دانم که حتی برای بچه شدن هم همه تلاش خود را از دست داده ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 15:11  توسط وحید علیرضایی  | 

                                  (۱)

گاوی که در خواب یوسف لاغرمرد, زلیخا نبود ... من بودم !

و نارنجی که در دستان زلیخا نمرد , یوسف نبود , تو بودی !

                                     (۲)

یوسفی که نارنج به سودابه خوراند ,

از آشفتگی ذهن من سوء استفاده می کند!

...

حیف از سودابه ای که یوسف را نارنج خوراند !

                           (۳)

کسی دیوانه نیست !

هزار خدا برای هزار سرزمین می جنگند ,

تا آفتاب و هر آنچه با اوست ,

در خاموشی شب ,

به نبرد فردا برسند !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:8  توسط وحید علیرضایی  | 

واژه تنها کار من از تلاطم هاست

در ترانه ئ سهم داشتن

و بی صدا از ستم رها شدن...

سربریدن گلها

تنها ادای واژه ای است که من برای نگفتن...

لزوم آنرا می تراشم

و آغاز می کنم از آغوش حرمت

لب، سینه، باسن

لذت شب در چراغ شرم آگین

خستگی نفیهای بی صداست در بوسه های بی شرمی

سرایش بی خوابی از نهایت آفرینش

که سهم من ترانه ئ ناله هاست در رنج بی احساسی اعتماد!

عشق سر بریده ئ گلی است با ادای عشوه و ناز

به سلامتی سکس، سینه، باسن

تولد شهوت از هیجان سرهای بریده

تجسم جسم بی حس زیر رگبار بوسه های دروغی است

که باید سهم من باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 13:15  توسط وحید علیرضایی  | 

در دایره عشق قدیمی و زمان مردگی ساده ی من

نوستالوژی, سختی یک لذت بی آغوشی ست

تنها , تنهایی آرامش است و تو

که خود آرامی ومن...

همیشه منم

برای مردن !

خسته , تن , تو , تا ... من !

جا نداریم , بمیری یا نمیری !

ستاره نداریم ,چشم بزنی یا برویی !

شب سخت است , تنها بمانم یا آرام

و یک چای با عطر بوی خاک و روزنامه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:16  توسط وحید علیرضایی  | 

اگر یکباره فراموشم کنی

در پی من نگرد !

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام

                                                پابلو نرودا

 

به شاعران واژه ها ؛

بیا به پای سایه ها ,

قرارمان کنار هم !

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:14  توسط وحید علیرضایی  | 

سلام !

چندان اعتقادی به وب نویسی نداشته ام ولی حس می کنم حتما حرف هایی هست که میشود گفت و جایی جز همین صفحه خالی وبلاگ ها برای گفتن آنها پیدا نمی شود و من آغاز میکنم ؛ نوشتن را , که دیده شود ومن بنویسم .

از ادبیات و سینما و تاریخ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:10  توسط وحید علیرضایی  |