تبليغاتX
یک شب آنهم اتفاقی
این وبلاگ برای همیشه بسته می شود. همین

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط وحید علیرضایی |

این وبلاگ برای همیشه بسته می شود. همین

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط وحید علیرضایی |

این وبلاگ برای همیشه بسته می شود. همین

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط وحید علیرضایی |

این وبلاگ برای همیشه بسته می شود. همین

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط وحید علیرضایی |

این وبلاگ برای همیشه بسته می شود. همین

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط وحید علیرضایی |

قصه اول

یک روز آقا کلاغه که داشت در مسیر رفتن به خونه اش در ارتفاع ۲۴۵۶۷ پایی ول می چرخید زرتی سرش خورد به یک باتون که همین جوری همانجا بود و سرش گیج خورد و باز هم زرت سقوط کرد و افتاد توی حوض لی لی . بعد هم که هیچی دیگه جای شما خالی این صراف باشی از آنجایی که اطلاعاتش ناقص بود فکر کرد کلاغه یک گنجشک است و برداشت و پوستش را کند و یک سیخ زد درست وسط گلویش و آئوررتش را پاره کرد و سرش را برید. بعد هم که آشپزباشی آمد و آنرا گرفت و توی سیخ کرد و جزغاله کرد و پخت و...

بعد هم که به حول و قوه الهی این حکیم باشی عزیز آمد و کلاغه را با استخوونش خورد .

قصه ما به سر رسید کلاغه هم تا ته خورده شد.

قصه دوم

در تاریخ آمده است که پیامبر اسلام به عمار بن یاسر وعده داده بود که در جنگی کشته خواهد شد و آن سپاه که او را بکشد باطل خواهد بود. جنگ صفین شد و بین علی (ع) و معاویه جنگ آغاز شد عمار در میانه این جنگ شهید شد به دست لشگر معاوه . آنانکه این روایت نبی اسلام در یادشان بود از اینکه در سمت باطل بودند شرمسار شدند ولی معاویه با همراهی عمروعاص ترفندی تدارک دید و اعلام کرد قاتل واقعی عمار علی(ع) است که عمار را به این جنگ آورده است ومسئولیت شهادت عمار بر گردن اوست. سپاه قانع شد و جنگ ادامه پیدا کرد.

حالا حکایت ماست. ولی نمی دانم آنها نمی دانند یا یادشان رفته که همین چند سال پیش سریال امام علی را همین مردم دیده اند.

قصه سوم

من هنوز نمی دانم این ادا و اطوار ها چیه که این عزیزان مثل مهرداد و اینا دارند در می آورند. مهم مگه اینه که کی کشته . بهخدا مهم اینه که کشته شده است . جوان ایرانی کشته شده است . به جای تسلیت و ناراحتی و اشک گوشه چشم آوردن هی زور می زنیم دور هم بنشینیم و قصه من نبودم دستم بود بخوانیم.  به خدا زشته .

حالا بیایید این پست من را که این همه با ادب و احترام و رعایت همه موازین نوشته ام را حذف کنید . نمی شود که.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 7:59 توسط وحید علیرضایی |

به حول و قوه الهی که همیشه باید باشد قصه ما به سر رسید ولی نمی دانم چرا نمی گذارند این کلاغه برود برسد به خونه اش. بابا آورد دیگه ...آورد. چرا باور  نمی کنید؟ کلاغه است زرنگ است میتونه بپره . میتونه قار قار کنه میتونه پنیر بخوره . خب پس بذارین بره به خونه اش برسه . باشه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:1 توسط وحید علیرضایی |

یه روز جوجه کوچولو با مامانش دعواش میشه بعد قهر میکنه. میاد سر کوچه دو بالش را میگیرد زیر چانه منقارش و جیغ می زند :" پیشی بیا منو بخور. " در آن واحد دو عدد موتور سوار می آید و به حول و قوه الهی جوجه هه را له میکند.

کلا قصه ما به سر رسید. کلاغه هم که اصلا وجود نداشت که برود خانه اش یا ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:46 توسط وحید علیرضایی |

ژپتو پیرمرد نجار ریش سفیدی بود که در جایی نجاری می کرد و چون هیچکس او را دوست نداشت یه هو تصمیم گرفت عوض آنهمه آدم که او را دوست نداشتند بیاید و یک عروسک بسازد و اینکار را هم کرد و به حول و قوه الهی این عروسک جان گرفت و کمی بعد او را " پینو کیو " صدا کرد. این پینوکیو کوچولو خیلی شلوغ می کرد و مدام دروغ می گفت . یکبارهم که بازیگوشی می کرد و دروغ گفت دماغش خیلی گنده شد ولی فرشته مهربون اونو نجات داد یکبار هم که با بروبچ گول خورد و رفت پیش آدم بدها و به لهو و لعب پرداخت یهو خر شد و عرعر کرد ولی مگر فرشته اونو میذاشت همین جوری بماند. خلاصه این پینوکیو آخر آدم شد دیگر و همه از دستش راحت شدند. ژپتو هم بالاخره بابا شد و به آرزویش رسید. تازه قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش هم رسید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:54 توسط وحید علیرضایی |

۱- چهار دختر جوان که به نظر لا ابالی می آیند سوار بریک اتومبیل مدل قدیمی کنار یک سوپر مارکت متوقف می شوند . دختر ها در ماشین ولو هستند . به هم فحش جنسی می دهند و با مردها لاس می زنند. ( تصویر اول از این دختر ها)

۲- دختر ها در بدر دنبال یک اتومبیل فورد مدل دهه هفتاد هستند چون به آن نیاز دارند . آدرس یک مغازه کرایه ماشین اسقاطی را پیدا میکنند و می روند سراغ او که پسری سیاه پوست است. اول مخالفت می کند ولی دختر ها با حیله دخترانه پسر را راضی می کنند. این حیله البته افه ای جنسی دارد. از جمله پوشش دختر ها و فحش های جنسی که رد و بدل می کنند . در انتها سکانس پسر  می پرسد ماشین را برای چه می خواهند. و دختر سیاه پوست می گوید میخواهیم فیلم بسازیم . پسر بی مکث میگوید " فیلم پورنو ؟ " دختر لبخند می زند و چشمک. می گوید " آره " . دختر ها با حرص از مکان بیرون می روند. ( تصویر دوم از دختر ها )

" چهار دختر "

۳- دختر ها با ماشین سفید فورد مدل هفتاد وسط جاده ای خلوت می ایستند و به هم می گویند که آیا آماده هستند. همه آماده اند. دختر ها پیاده می شوند . یکی از دخترها که از همه جدی تر است و در مغازه کرایه ماشین هم از همه عصبانی تر بود با اعتماد به نفس بالا و با یک ساک لباس میآید وسط جاده و مقابل دوربین که در نمایی "های انگل " او را در بر گرفته است. لباسش را عوض می کند و یک لباس چرمی اسپورت می پوشد البته هنوز تی شرت صورتی رنگس را به تن دارد . این نما به شیوه لباش پوشیدن سوپر قهرمانانی چون استالونه در رمبو و راکی و آرنولد در فیلم های قهرمانی اش دارد. ولی لباس شباهت هایی هم با لباس دختران نمایش در فیلم های پورنو دارد. این صحنه حماسی با پوشیدن لباس چرمی به پایان می رسد. ( تصویر سوم از دختر ها)

۴- دختری که لباس پوشیده است را به شیشه جلویی ماشین با کمربند می بندند و دختر روی کاپوت می ایستد و سه دختر بعدی ماشین را با سرعت سرسام اور در جاده می رانند. ( تصویر چهارم از دختر ها )

۵- تصویر ۴ کلیه سه تصویر قبلی را در ذهن ما می شکند. دختر ها برای یک حرکت قهرمانانه به جاده زده اند. حتی زمانی که یکی از کمر بند ها باز می شود دختر روی کاپوت ککش نمی گزد.

۶- دختر روی کاپوت با دستان بسته و لباس چرمی در برابر چشم مردی است که از ابتدای قصه آنها را تعقیب می کند . (تصویر دختر روی کاپوت هنوز افه ای جنسی دارد.)

۷- مرد قصد دارد تا جایی که می تواند دختر ها را جان به لب کند . با سرعت با ماشین " ضد مرگ"اش به ماشین می کوبد در حالیکه دختر با یک دست بسته روی کاپوت وول می خورد و هر آن احتمال دارد کشته شود. ( تصویر ترس از دختر ها درحالیکه آنها برای ترس به جاده پا گذاشته اند. )

" ضد مرگ "

۸- مرد ناتوان از کشتن آنها ماشینش از جاده خارج میشود ولی دختر راننده با مهارت کنترل ماشین را در دست دارد. دختر روی کاپوت هم با مهارت هنوز زنده است. دختر سیاه پوست اسلحه بر می دارد . مرد به این حرکت سادیسمی خود می خندد. دختر شلیک می کند . مرد خنده اش می ماسد . ورق بر می گردد. ( تصویر خشم دختر ها جانشین ترس می شود )

۹- تصویر ۸ همه تصورات ۶ و ۷ را به هم می زند.

۱۰- مرد فرار می کند و دختر ها دنبالش می کنند ( تصویر خشم و انتقام دختر ها )

۱۱- مرد نا توان از فرار فقط سعی می کند از شر دختر ها خلاص شود . دختر ها سر خوشانه مرد را جان به لب می کنند . ( خشم به هیجان تفریح بدل می شود )

۱۲- مرد گرفتار می شود و دختر ها در شادی سرمستانه او را تا حد مرگ می زنند . ( تبدیل هیجان چهار دختر با ماشین به هیجان چهار دختر با یک مرد )

۱۳- با شناخت کامل دختر ها ما فیلم را به پایان می بریم.

۱۴- به احترام تارانتینو همچنان عاشق سینما می مانیم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:19 توسط وحید علیرضایی |